تبليغاتX
کاشکی...!!!!!

کاشکی...!!!!!

 

خدا یه ارکستر بزرگ راه انداخته...

هرکس یه سازی می زنه...

چندتایی هم یه سازو چند جور می نوازن...

.

.

.

فقط یه سوال گنده تو مغزم وول می خوره:

این جماعت بداهه نوازن یا لنگه ی ارکستر سمفونیکن؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 17:16  توسط مریمی  | 

 

کدامین هجوم را پذیرا باشم...

آنگاه که بر تار خنثی بندبازی می آموزندم!!!!؟

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 23:49  توسط مریمی  | 

 

دنبالش گشتم...

وسط جنگل... جایی که هیچ چیزی نیست بجز...

بالای کوه... اونجایی که هیچ صدایی شنیده نمی شه بجز...

.

.

.

تو راه برگشت بودم که دستمو کردم تو جیبم...

روحم مچاله شده ته جیبم بود!!!!!

نمی دونم واسه صاف شدنش باید اتوش کنم یا بذارمش زیر قالی؟!

نه! می گیرمش توی دستم تا حسابی باد بهش بخوره و صاف شه...

کم کم...

همونطوری که مچاله شد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 8:50  توسط مریمی  | 

 

من نه فوتبالیستم٬ نه فوتبال دوستم٬ نه آقای فردوسی پور...

منم منم مرمرگلی!

"شیخ قرمزی"

 

جاتون خالی امروز واسه اولین بار و یحتمل آخرین بار رفتیم استادیوم آزادی...

استادیوم پس از سالین دراز دیدن موجودات مذکر٬ به خواب هم نمی دید که ۳۰ تا دختر با هم پا بذارن داخل محوطش!...

دوستان عزیز! زین پس اگر حرکاتی عجایب الغرایب٬ بخصوص از جانب سازه ی این استادیوم مشاهده نمودید٬ فقط و فقط بخاطر قدوم مبارک اینجانبان می باشد! :دی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/05ساعت 21:23  توسط مریمی  |