تبليغاتX
کاشکی...!!!!!

کاشکی...!!!!!

 

نمی دونم کجا خوندم یا شنیدم که:

هر چیزی که یکیه٬ تمام نمی شه!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 18:6  توسط مریمی  | 

 

خدا پرسید: کی می خواد دوست من باشه؟؟

دختر روبان قرمزیش جواب داد: من! من! من!

خدا گفت :کی میاد دوست من بشه؟؟!

دختر روبان قرمزیش فریاد زد: من! من! من!

خدا ادامه داد: کی حاضره بخاطر دوستی من بهش بگن خل و چل؟!!

دختر روبان قرمزی اینبار با صدای بلندتر داد زد: من! من! من!

.

.

یواش یواش از سرو صداش آدمایی که اون اطراف داشتن به قوطی های خالی نوشابشون (؟؟) لگد می زدن٬ نگاهشون به بالا افتاد!!

.

.

ـ کی حاضره بخاطر دوستی من یه کمی هم سختی بکشه؟

ـ من! من! من!

 

خدا خندید...

دستشو به طرف دختر روبان قرمزیش برد تا............

اما دختره یادش نبود دستاشو بلند کنه! (نمی دونم٬ شایدم دستش بند بود!!!)

.

.

.

ـ اوخ!!!!!

.

.

( اگه دستامون یادمون بره٬ اون موهامونو میکشه تا ببره چون درسته که خیلی مهربونه ولی از اونجایی که هم قد ما نیست اصلا باهامون شوخی نداره!!! حالا تا وقتی که دستامونو ندادیم دستش٬ پیشنهاد می کنم سبکتر شیم! اینجوری کمتر اوف می شیم!)

تولد دو سالگی وبلاگت مبارک......

امیدوارم همیشه شادی هات رو ببینم آرچی!!!

مهدی

 

*هی دوسی!... ممنون که باز تولد بلاگمو یادآوری کردی... از الان سفارش واسه سال بعد میشه داد یا باید دو روز قبل بیایم؟؟! :دی

از خدا ممنونم بخاطر داشتن دوستایی که فراموش شده هامو به یادم میارن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 10:54  توسط مریمی  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 21:45  توسط مریمی  | 

 

اووووو... کجای کاری؟!... خیلی وقته قاطی ام!...

نمی دونم بیدارمو دارم رویاهای صادقه ام رو زود زود و پشت سر هم به حقیقت می رسونم...

یا خوابمو دارم حقیقتای از راه نرسیدمو مرور می کنم!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 22:14  توسط مریمی 

 

دلم می سوزه واسه آدمایی که با بی شرمی به خودشون اجازه میدن دیگران رو امتحان کنن.....


*خانوما و آقایون توجه داشته باشید!
اون خرایی که داخل ذهنتون پرورش میدین ٬ قابلیت لگد پَرانی رو هم دارن!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 6:54  توسط مریمی  | 

 

اگر می تونستم بعد از این همه مدت به خودم بقبولونم که هر شبم یلداست...

هیچوقت صبحا خودمو بخاطر لُمبوندنای شبونه سرزنش نمی کردم!!!!!

۶/۱۰/۱۳۸۵

*چه دل خجسته ای داشتم من!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 0:20  توسط مریمی 

 

۱.یه فیلم دارم که هر وقت نگاش می کنم به یکی از بازیگراش لبخند می زنم...

۲.بعضی وقتا با خودم فکر می کنم چرا بعضی آدما رو فقط باید واسه یه زمان کوتاه دید و کلی خاطره از روزای با اونا بودن رو تو مغزمون واسه مدت طولانی جابجا کنیم...

۳.دیروز که داشتم برمی گشتم خونه بین شلوغیه ماشینا با خودم فکر می کردم: شاید یه روزی یکی از اینا منو به آرامش ابدی برسونه...

۴. .....

۵. دیشب دنباله ی افکارم واسه رسیدن به آرامش٬ صدای یه دوست خبردارم کرد که یکی از آدمای خاطره هام داخل جاده به آرامش ابدی رسید...

از این به بعد با دیدن اون فیلم به دونفر لبخند می زنم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/02ساعت 12:27  توسط مریمی 

 

نه! دیگه نمی خوام به این سادگی باشه...

آره می دونم٬ براحتی میشه با یه شال صورتمو گرم نگه دارم...

و اونقدر پشتش نفس بکشم که صورتم از گرما خیس عرق بشه...

ولی نمی خوام!...

نمی خوام اون همه گره بافته شده به هم گرمم کنه.....

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 22:8  توسط مریمی  |