بعد از شنیدن اون حرفای خامت رفتم نشستم جلوی بخاری...
به این امید که با گرمتر شدنم حرفات داخل دلم یکم پخته بشن و بتونم هضمشون کنم...
تا مطمئن نشم که هضم شدن٬ محال ممکنه فاصله ام از بخاری بیشتر از ۵سانتیمتر بشه...
.
.
.
بابا: خانوووووم! بوی سوز میاد!!!!!
