تبليغاتX
کاشکی...!!!!!

کاشکی...!!!!!

 

داشتم از در وارد می شدم و طبق معمول سرم و انداخته بودم پایین تا چشمم به آدمای باشخصیت نیافته که یهو یه آقای با شخصیت اومد جلوم ایستاد و گفت: خانوم بفرمایید داخل اتاق...

منم که ماتم برده بود مثل یه دختر حرف گوش کن رفتم ...

اون داخل یه خانوم که به نظرم از اون آقاهه با شخصیت تر بود نشسته بود و یه کاغذ دستش بود نگاه که کردم داخلش نوشته بود :

سمیه... به شماره دانشجویی... جوراب نپوشیده است

نجمه... به شماره دانشجویی... کفش جلو باز با جوراب نازک پوشیده است

...

یهو منو دید گفت : اینجا چی می خوای؟!

- نمی دونم والا! آقای همکارتون منو راهنمایی کردن به اینجا!

یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت : کارت دانشجویی!

گفتم : واسه چی؟؟؟؟!

- گفتم کارتتو بده...

یهو دیدم ادامه کاغذش نوشت :

مریمی... به شماره دانشجویی... مانتو کوتاه پوشیده است...

و بدین سان اسباب خندمون با دوستان تا شب ٬ توسط مانتوی تا روی زانوی کوتاه نمای من جور شد!!!!!

 

*از تمام خانوما و آقایون با شخصیت سیبیلوی اینجا حالم به هم می خوره... نه اینجوریاااااا! اونجوری.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 10:36  توسط مریمی  | 

 

تا دیروز٬ روزی سه بار انتظار اینو می کشیدم که پنکه ی آویزون از سقف اتاقم٬ روی حجم سرم فرود بیاد...

و با هر بار نیافتادنش به معقولانه بودن خواسته هام ایمان بیشتری پیدا می کردم...

اما امروز فهمیدم اشکال کار کجاست!!!!!

باید در اولین فرصت پنکه ی اتاقم رو با یه سازه ی کِش بَستی عوض کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/02ساعت 20:14  توسط مریمی  |