داشتم از در وارد می شدم و طبق معمول سرم و انداخته بودم پایین تا چشمم به آدمای باشخصیت نیافته که یهو یه آقای با شخصیت اومد جلوم ایستاد و گفت: خانوم بفرمایید داخل اتاق...
منم که ماتم برده بود مثل یه دختر حرف گوش کن رفتم ...
اون داخل یه خانوم که به نظرم از اون آقاهه با شخصیت تر بود نشسته بود و یه کاغذ دستش بود نگاه که کردم داخلش نوشته بود :
سمیه... به شماره دانشجویی... جوراب نپوشیده است
نجمه... به شماره دانشجویی... کفش جلو باز با جوراب نازک پوشیده است
...
یهو منو دید گفت : اینجا چی می خوای؟!
- نمی دونم والا! آقای همکارتون منو راهنمایی کردن به اینجا!
یه نگاه به سر تا پام کرد و گفت : کارت دانشجویی!
گفتم : واسه چی؟؟؟؟!
- گفتم کارتتو بده...
یهو دیدم ادامه کاغذش نوشت :
مریمی... به شماره دانشجویی... مانتو کوتاه پوشیده است...
و بدین سان اسباب خندمون با دوستان تا شب ٬ توسط مانتوی تا روی زانوی کوتاه نمای من جور شد!!!!!
*از تمام خانوما و آقایون با شخصیت سیبیلوی اینجا حالم به هم می خوره... نه اینجوریاااااا! اونجوری.....
