تبليغاتX
کاشکی...!!!!!

کاشکی...!!!!!

 

...

فِرانک:... هنوز فکر می کنی عشق ناجیه؟!...

از نفرت مرگبارتره... نفرت ساده و تمیز و یه دسته!!!...

مثل رفتن تو رینگ... نفرت رو با ضربه ها خالی می کنی٬ تا راحت شی...

اما عشق دست از سرت برنمی داره!

 

*.....؟؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/20ساعت 19:14  توسط مریمی  | 

 

وقتی یکی روبروت می ایسته که حرفاش ٬ حرفای تو...  

حرکاتش ٬ حرکات تو...

اصلاْ ٬ شبیه خودِ خودِ تو...

ولی بی ربط با تو!!!...

اونوقت تنها چیزی که به ذهن کُندت خطور می کنه اینه که چراغارو خاموش کنی!!!!!

 

*بهتر بود بابا برقی شعرشو اینطور می خوند:

هرگز نشه فراموش/ "فقط" لامپ اضافی خاموش!

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 19:4  توسط مریمی  | 

 

.....

همونجا ایستاد

راهرو ازش دور شد...

دور...

دورتر...

(شد قد یه نقطه!)

دورتر...

دورترتر...

دووووور...

دیگه فقط راهرو مونده بود و... یه صدا:

بام-بااام... بابا-بااام... بااااام.....

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت 11:7  توسط مریمی  | 

 

.....

باز بدنبال پریشانی ام!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/09ساعت 19:37  توسط مریمی 

 

یهو دوتا دست جلوی چشاش دید!!.....

با تردید دستاشو برد جلو و اونا رو گرفت

میدونست باید یه کاری بکنه

یه چیزی بگه

یه......

یاد اون زمونا که بچه بود افتاد...

.

.

.

آره خودشه!
همون بازیه که دوسش داشت

.

.

.

عمو زنجیر باف؟
-بله؟
عمو زنجیر باف؟!
-بله؟
عمو زنجیر باف؟؟؟!!!
-بله؟!
.

.

.

درست می شنید بهش می گفت بله!!
پس اونم این بازی رو بلده...

دیگه خیالش راحت شد و سوالی نپرسید

چون می دونست:

زنجیرشو بافته

پشت کوه......

از همه مهمتر:

بهش گفت: بله!!!!!!!!!!!!

                                              مهدی

 

سلام به همهههه!

دلم واسه تک تکتون تنگ شده

واسه کسی کامنت نذاشتم (شاکی نشید لطفاْ) ولی تمام بلاگاتون رو خوندم...

سعی می کنم داخل همین روزا یه جای پای از خودم بذارم

اینجا اوضا اَی وووووی! هَمچو ورچُلُسنیده!!!!!

برمی گردم! هااااا!!!!!

همگی شاد باشید و خندون... بی دندون و با دندووووون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/02ساعت 11:41  توسط مریمی  |