تبليغاتX
کاشکی...!!!!!

کاشکی...!!!!!

 

هرچي به مغزم فشار آوردم كه چيزي غير از لبخندش، شيطونياش و حرفاي بامزش، يادم بياد، نيومد!

و چيزي كه بيشتر يادم اومد اون صورتك خندوني بود كه روي بخار شيشه ي اتوبوس كشيد.....

وقتي با ما بود خسته بود ولي ما خنده هاشو مي ديديم، نه خستگي هاشو!
شايد درد هم داشت، ولي فقط...

حتي خبر رفتنش رو بين صداي خنده هامون كه به آسمون مي رفت، بهمون دادن!!!!!
6تاي عمرشو داخل اين دنيا گذروند ولي شيطنت كرد و هفتمي رو برد اون دنيا (شايد اين دنيا واسه هفتمي خيلي كوچيك بود.....)
نمي دونم از ترس اينكه اشكامو ببينه واسه خداحافظيش نرفتم يا واسه اينكه اصلاً خداحافظي با آدم شاد واسم معني نداشت...

آره معني نداره!!!!!
الان كه فكرشو مي كنم خيلي چيزا از ذهنم پاك شده؛...

ولي خنده ها هنوز باقي مونده، شادي ها هم هنوز هستن...

كاشكي اونقدر شاد باشم و بتونم لبخند به همه هديه بدم كه هيچ كاري خارق العاده تر از شادي و خنده ازم به ياد نمونه.....

حتي يادم رفت بنويسم: روحش شاد..... ( شايد لازم نباشه!!!!!)

+ نوشته شده در  جمعه 1385/03/26ساعت 13:7  توسط مریمی  |