تبليغاتX
کاشکی...!!!!!

کاشکی...!!!!!

 

واسه همه ی اونایی که امروز منو یاد کردن

دوستون دارم 

تقديم به همه ي شما...

 

 

اگر در كهكشاني دور

دلي، يك لحظه در صد سال،

          ياد من كند بي شك،

دل من در تمام لحظه هاي عمر،

به يادش مي تپد، پرشور.

من اينك، در دل اين كهكشان نور

          اين منظومه هاي مهر

اين خورشيدهاي بوسه و لبخند،

          اين رخسارهاي شاد،

شكوهِ لطفتان را، با كدامين عمر صدها ساله،

          پاسخ مي توانم داد؟

مرا اين دست هاي گرم

          اين جان هاي سرشار از صفا

                    يك عمر پرورده ست.

دلم، در نور و عطر اين محبت هاي رنگين،

          زندگي كرده ست.

نگاه مهرتان، جانبخش چون خورشيد

به روي لحظه هاي من درخشيده ست

به جانم نيروي گفتار بخشيده ست.

صفاي مهرتان را، با سراپاي وجودم

          با تمام تار و پودم،

                    مي پذيرم، مي برم با خويش،

مرا تا جاودان سرمست خواهد كرد،

          بيش از پيش

صفاي مهرتان، همواره بر من مي فشاند نور

اگر از جان من، يك ذره ماند در جهان،

در كهكشاني دور...

                                                                  فريدون مشيري

+ نوشته شده در  شنبه 1384/11/22ساعت 19:11  توسط مریمی  | 

زندگيش عادي بود، مثل بقيه ي آدما.

يه چيزایي رو خوب مي ديد، يه چيزايي رو بد ...

اما يه روز برخلاف بقيه ي آدما سه تا ضربه ي محكم خورد به سرش!!!!!

يك روز تمام بيهوش بود.

اما وقتي بهوش اومد حالش خوبِ خوب بود؛ نه سرش درد مي كرد، نه چيزي از يادش رفته بود، نه چرت و پرت مي گفت...

روزا مي گذشتن و اون هنوز مثل آدمايي بود كه سرشون ضربه نخورده و هنوز عادي بود.

اما كم كم متوجه شد ديگه همه چيز يادش نمي مونه !!!!!

خوب كه حواسش رو جم كرد فهميد فقط چيزاي خوب يادش مي مونه!...

چيزايي كه واسش خيلي جالب بود!...

چيزايي كه به نشاط مي آوردش!...

پس يه تصميم بزرگ گرفت؛ خيلي چيزارو خوب ببينه، فقط واسه اينكه به يادش بمونه!

كم كم همه چيز واسش قشنگ شد

اولا خودش قشنگشون مي كرد اما بعداً قشنگارو مي ديد

ديگه از نظر اون اصلاً زشتي وجود نداشت...

كاشكي.....

کاشکی مي شد همه مثل اون خوب ببينن... البته بدون اينكه مجبور باشن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/11/11ساعت 10:59  توسط مریمی  |